یکشنبه , ۲۸ ام دی ماه سال ۱۳۹۹ ساعت ۴:۵۹ بعد از ظهر به وقت تهران

با وجود مخالفت های پدرم پای سفره عقد نشستم و با «ترلان» ازدواج کردم…

خوب می دانم که زندگی من دستاویز مهمی برای انتقام جویی و تحقیر مادرم است و خانواده پدرم با سرزنش ها و نیش و کنایه های زجرآورشان قصد دارند آتش اختلافات پدر و مادرم را شعله ور کنند آن هم فقط با این بهانه که من با دختری بی سرپرست و به قول آن ها «سرراهی» ازدواج کرده ام و …

https://cdn.asriran.com/files/fa/news/1398/3/5/973436_811.jpg

جوان ۱۸ ساله در حالی که بیان می کرد فقط خانواده پدربزرگم از به آشوب کشیده شدن زندگی مشترک من سود می برند و به اختلافات پدر و مادرم دامن می زنند، درباره قصه ای که نام «شهر آشوب» بر آن نهاده است به کارشناس اجتماعی کلانتری سپاد مشهد گفت: ۱۵ سال قبل پدر و مادرم از یکی از شهرهای غرب کشور به مشهد مهاجرت کردند زیرا مادرم در یکی از مراکز نگهداری از کودکان بی سرپرست وابسته به بهزیستی شغلی پیدا کرده بود. آن زمان من فقط سه سال داشتم و از تغییر و تحولات زندگی چیزی نمی دانستم. خلاصه مادرم مسئولیت نگهداری از تعدادی دختر قد و نیم قد را به عهده گرفت و پدرم نیز با خرید خودرو به مسافرکشی پرداخت. با توجه به این که من تک فرزند خانواده بودم و به قول مادرم در مشهد غریب بودیم و دوست و آشنایی نداشتیم به ناچار من هم همراه مادرم هر روز صبح به محل کارش می رفتم و با چند پسر خردسال که در آن جا حضور داشتند بازی می کردم و از شور و نشاط کودکانه لذت می بردم. آن زمان وقتی بعدازظهر به همراه مادرم به خانه بازمی گشتیم شاهد درگیری و فحاشی های پدرم بودم که به دلایل و بهانه های زیادی مادرم را تحقیر می کرد و گاهی نیز او را کتک می زد. کمی بزرگ تر که شدم فهمیدم ریشه اختلافات پدر و مادرم به خاطر مهاجرت به مشهد است چون خانواده پدرم (پدربزرگ و مادربزرگ) معتقد بودند مادرم با نقشه استخدام، پدرم را از آنان جدا کرده تا حرف خودش را به کرسی بنشاند و در واقع رئیس خانواده باشد. پدرم نیز تحت تاثیر وسوسه ها و دخالت های پدر و مادرش قرار می گرفت و این گونه زندگی را به کام ما تلخ می کرد. خلاصه قصه این شهر آشوب خانوادگی ادامه داشت تا این که من عاشق «ترلان» شدم. او از همان دختران بی سرپرست بهزیستی بود که به تازگی در رشته زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تحصیل می کرد. اگرچه «ترلان» سه سال از من بزرگ تر بود اما من با همه وجود او را دوست داشتم چرا که از همان دوران کودکی بین آن ها بزرگ شده بودم و او نیز از همبازی های دوران خردسالی ام بود به همین دلیل علاقه عجیبی به او داشتم تا این که موضوع را با مادرم در میان گذاشتم و با وجود مخالفت های پدرم پای سفره عقد نشستم و با «ترلان» ازدواج کردم.
این در حالی بود که من هم در مقطع کاردانی یکی از رشته های زیرمجموعه پزشکی پذیرفته شده بودم و قصد ادامه تحصیل داشتم. ولی در عین حال مادرم تصمیم گرفت برای احترام گذاشتن به خانواده پدرم و همچنین جلوگیری از بهانه جویی آن ها مراسم عروسی را در غرب کشور (شهر محل سکونت پدربزرگ) برگزار کنیم. بالاخره با موافقت ترلان در حالی مراسم عروسی ما برگزار شد که نه تنها پدربزرگ بلکه پدرم نیز در مجلس عروسی ما شرکت نکردند.
بهانه آن ها این بود که مادرم برای زجردادن پدرشوهر و مادرشوهرش مرا مجبور کرده است تا با دختری بی سرپرست و به قول خودشان «سرراهی» ازدواج کنم! پدربزرگم هنگام برگزاری جشن شادمانی و در حالی که مهمانان مشغول شادی و پایکوبی بودند با مادرم تماس گرفت و پس از بیان جملات تهدیدآمیز ادعا کرد که هرگز مادرم را به خاطر خواستگاری از یک دختر بی سرپرست نمی بخشد. اکنون در حالی که من همسرم را دوست دارم و خودم را در کنار او خوشبخت می بینم، این موضوع دستاویزی برای تحقیر و کتک زدن مادرم شده است اما ای کاش …
شایان ذکر است به دستور سرهنگ عباس زمینی (رئیس کلانتری سپاد) این جوان ۱۸ ساله به همراه پدر و مادرش در دایره مددکاری اجتماعی کلانتری مورد مشاوره های خانوادگی قرار گرفتند و سپس به مراکز روان شناسی پلیس معرفی شدند.
ماجرای واقعی با همکاری پلیس پیشگیری خراسان رضوی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *