دوشنبه , ۱۱ ام مهر ماه سال ۱۴۰۱ ساعت ۱۲:۱۵ بعد از ظهر به وقت تهران

امیر دوست دختر مرا به خارج از شهر برده بود / بهاره بدش نمی آمد …

آن شب دوست دخترم را به منزلمان کشاندم تا عشقم را به او ثابت کنم! به همین دلیل ناگهان تیغ را روی دستم کشیدم تا با جاری شدن خون، به آن دختر بگویم که من دیگر به او وابسته شده ام و نباید با دوست من ارتباطی داشته باشد اما هنوز خون از دستم می چکید که تلفن او زنگ خورد و پیامد آن یک حادثه هولناک بود و …

پیش‌نویس خودکار

جوان ۲۳ساله که به اتهام قتل مردی بی گناه در ماجرای یک عشق خیابانی و با تلاش کارآگاهان اداره جنایی پلیس آگاهی خراسان رضوی دستگیر و در شعبه ششم دادگاه کیفری یک خراسان رضوی به قصاص نفس در ملأعام محکوم شد، در تشریح قصه تلخ زندگی اش گفت: ترم اول دانشگاه آزاد بودم که اختلافات بین من و پدرم آغاز شد، به همین دلیل ترک تحصیل کردم و در فروشگاه لوازم آرایشی مشغول کار شدم .پدرم آن جا را برای مادرم اجاره کرده بود. در آن مرکز تجاری با «بهاره» آشنا شدم و با رد و بدل کردن شماره تلفن به عشق خیابانی روی آوردم. او یک سال از من بزرگ تر بود و می دانستم با افراد دیگری در همان مرکز تجاری ارتباط دارد اما خودم را قانع می کردم که نباید به گذشته او توجه کنم! حدود دو ماه از این ارتباط عاشقانه می گذشت که روزی در منزل یکی از دوستانم به نام «امیر» متوجه شدم ارتباط مشکوکی بین او و بهاره وجود دارد. از آن روز به بعد مدتی از بهاره خبر نداشتم. او گوشی تلفن را خاموش کرده بود و پاسخ مرا نمی داد، در حالی که همه کارکنان و فروشندگان آن مرکز تجاری می دانستند که «بهاره» «دوست اجتماعی» من است و به او علاقه مندم. بالاخره از خط تلفن دیگری به او پیام دادم که نگرانش هستم! حدود ساعت ۷ شب بود که «بهاره» با من تماس گرفت و در پاسخ گلایه های من گفت که به طرقبه رفته است اما من از آن سوی خط فهمیدم تنها نیست! به همین دلیل اصرار کردم بگوید با چه کسی رفته است. او هم در نهایت از دوستم «امیر» نام برد! همان شب در حالی که آرام و قرار نداشتم، به بهانه تفریح و دور زدن او را به منزلمان بردم تا عشقم را به او ثابت کنم یا حداقل گوشی تلفنی را که به او داده بودم، پس بگیرم! در یک لحظه تیغ را روی دستم کشیدم تا با خون خودم وابستگی و علاقه ام را ابراز کنم ولی هنوز خون از دستم می چکید که تلفن او زنگ خورد، «امیر» پشت خط بود. خیلی عصبانی شدم. ناگهان گوشی را از دست «بهاره» گرفتم و با فحاشی به امیر گفتم که خیلی بی وجدان هستی! اگر او را دوست داری پس چرا ازدواج نمی کنی! ولی او مرا تهدید کرد و …
آن شب وقتی نظر «بهاره» را جویا شدم، گفت: زمانی که برای اولین بار به خانه «امیر» رفتم، او مرا به عنوان «عروس» به خانواده اش معرفی کرد در حالی که ارتباط من و تو هنوز پنهانی است! و …
با این همه، «بهاره» هنوز در انتخاب بین من و «امیر» تردید داشت. به او گفتم: مدت کمی از آشنایی ما می گذرد اما همه می دانند که من تو را دوست دارم! در عین حال اگر می خواهی با «امیر» ازدواج کنی ، من مشکلی ندارم و حتی به شما کمک می کنم! از سوی دیگر، افکارم به هم ریخته بود و قصد داشتم از «امیر» زهرچشم بگیرم! چند بار به بهانه گفت و گو در مناطق مختلف شهر با او قرار گذاشتم ولی برخی مواقع می ترسیدم سر قرار بروم! گاهی هم «امیر» از این رویارویی وحشت داشت چرا که می دانست احتمال دارد کار به چاقوکشی برسد!
خلاصه، من در شرایط روحی مناسبی نبودم، اولین بار در ۱۷سالگی لب به مشروبات الکلی زدم و از یک سال قبل از وقوع قتل، به خاطر مشکلاتی که با پدرم داشتم، به مصرف قرص های مخدر روی آوردم ولی مقداری مشروب در کمد منزل پنهان کرده بودم .آن شب یکی از دوستانم به منزل ما آمد و اصرار کرد مقداری مشروب به او بدهم! پدر و مادرم به مسافرت شمال رفته بودند و من تنها بودم! بعد از نوشیدن مشروبات الکلی با «امیر» تماس گرفتم و دوباره با او در منطقه قاسم آباد قرار گذاشتم. وقتی او به همراه مردی که سرنشین خودرواش بود (مقتول) سر قرار آمد و میله آهنی را در دستم دید، پدال گاز را فشرد و از محل فرار کرد. چند دقیقه بعد سرنشین خودرو نزد من بازگشت. او خودش را پسرخاله «امیر» معرفی کرد، مشاجره ما به درگیری کشید و در این میان من با چاقو به او حمله ور شدم و ضرباتی به سرش زدم و …
حالا هم خیلی پشیمانم. کاش به نصیحت های خیرخواهانه پدر و مادرم گوش می دادم و دور دختربازی و عرق خوری را خط می کشیدم و از همه مهم تر با دوستان ناباب رفت و آمد نمی کردم، اما دیگر گذشته باز نمی گردد و …
ماجرای واقعی براساس یک پرونده قضایی

۳.۳/۵ - (۷ امتیاز)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.