کد خبر: 311338تاریخ انتشار : ۹:۲۳:۴۲ - سه شنبه ۱ بهمن ۱۳۹۸

زن جوان رنگ پریده و تکیده در اتاق درمان را باز می کند و روی صندلی می نشیند. لبخند تلخی بر لب دارد و می گوید : ۱۲ سال پیش من و شوهرم به همدیگر علاقه مند شدیم. مادر و پدرم مخالف بودند، اما من عشق را با تمام وجودم احساس می‌کردم. با اصرارهای من خانواده رضایت دادند و ازدواج کردیم، اما خیلی زود همه چیز عوض شد و در همان چند ماه اول متوجه شدم شوهرم معتاد است. شوکه شده بودم. باورش سخت بود.

www.dustaan.com - پایان 12 سال توفان زیر سقف خانه عاشقانه

زن جوان ادامه می دهد : از حرف های شوهرم متوجه شدم که قبل از ازدواج با من هم اعتیاد داشته است، ولی به من حرفی نزده بود و این پنهان کاری و اعتیاد ذهنم را درگیر کرده بود.
روز به روز می دیدم که از او فاصله می گیرم و دور و دورتر می شوم ، تحملش دشوار بود اما او بی اعتنا به این که جلوی او ذره ذره آب می شوم سرگرم خودش و مواد بود.
چند سال دیگر گذشت، شرایط روز به روز برای من سخت تر شد تا این که وقتی به خود آمدم متوجه شدم باردار هستم. اوایل می خواستم خودم را از شر موجود بی گناهی که هر روز در وجود من بیشتر رشد می کرد ، خلاص کنم ولی نتوانستم تا این که فکر کردم می توانم بخشی از تنهایی هایم را با فرزندم پر کنم. دوران بارداری را با تمام سختی هایش طی کردم و فرزندم را به دنیا آوردم. پسرک کوچکی که دیدنش مرا شاد نمی کرد ، حوصله گریه هایش را نداشتم و دلم نمی خواست او را در آغوش بگیرم . بیشتر وقت ها گریه می کردم و بی حوصله بودم. چند هفته ای مادرم به خانه ما آمد و به من کمک کرد تا این که او هم رفت و من ماندم و نوزادی که نیاز به مراقبت داشت، اما…..
اشک پهنای صورتش را خیس می کرد و دردی عمیق در نگاهش می پیچید.
می پرسم: همسرت کجاست؟ با دست به بیرون اتاق اشاره می کند.
مرد انگار در درونش غوغایی است ، می نشیند و به زن نگاه می کند. زن با دیدن مرد انگار سر درد دلش باز و خشم هایش لبریز می شود.
– همیشه می گوید تو یک زن غرغرو هستی. بچه‌ات هم مثل خودت است. خب هرچه که بوده، بوده است دیگر. آدم که نباید این قدر با گذشته زندگی کند. خیلی راحت می تواند همه چیز را فراموش کند. خیلی راحت به خودش بگوید چیزی نشده است، شوهرم یک اشتباهی کرده خودش هم فهمیده است. مرد به همسرش نگاه می کند و می گوید: با همین غرغرهایت من را خسته می کنی. یادت می آید اول ازدواج مان وقتی فهمیدی اعتیاد دارم خودت را از من دور می کردی ، دور که شدی من بیشتر به سمت مواد رفتم و درگیر شدم. اگر این کار را نکرده بودی، من الان در این شرایط قرار نداشتم.
به مرد می گویم : قطعا اشکالاتی در زندگی تان وجود داشته که قبل از ازدواج به طرف اعتیاد رفته اید ولی زمانی که ازدواج می کردید، او را در جریان اعتیادتان قرار دادید؟
می گوید: نه نگفتم.
می پرسم: چرا؟
می گوید: چون دوستش داشتم.
می گویم: به نظرتان وقتی کسی را دوست داریم باید چیزی را از او پنهان کنیم؟
نگاه می کند و چند لحظه بعد سرش را به علامت نفی تکان می دهد و می گوید: قبول دارم که من مشکلاتی داشته و دارم، ولی می تواند فراموش کند.
می گویم: اجازه دهید یک سوال از شما داشته باشم، یادتان می آید که در کودکی یا حتی وقتی جوان تر بودید، از طرف نزدیکان تان سیلی خورده باشید؟
با لبخند می گوید : بله، پدرم کارش همین بود، وقتی می خواست ما را سر جای  خودمان بنشاند، تمام اقتدارش را سیلی می کرد.
می پرسم : آیا سیلی ها را فراموش کرده اید؟
می گوید: نه! مگر می شود فراموش کرد. او به من صدمه زد و هنوز هم آن روز را خوب به یاد دارم.
می گویم : صدمه ها چند نوع است. یک نوع از صدمه ، صدمات بدنی است ولی گاهی صدمه ها، روحی است. در آسیب هایی که افراد وارد می کنند متوجه عمق فشار و اندوهی که بر جا می ماند نیستند. شما با من موافقید؟
می گوید: درست می گویید. من اصلا متوجه نبودم.
به زن جوان رو می کنم و می گویم : از طرف دیگر نباید با گذشته زندگی کرد، می دانید چرا؟ چون ما روی گذشته هیچ کنترل و تسلطی نداریم و فکرها فقط ما را تحت سیطره قرار می دهند بنابراین باید روی لحظه حال و اکنون تمرکز کنیم.
مرد می گوید : اجازه بدهید نکته ای را که الان متوجه شدم بگویم . من با اعتیاد به همسرم ضربه زده ام و اگر این اشتباه را نمی کردم، او سال ها افسرده نبود. اگر این کار را نکرده بودم این همه بین ما فاصله نیفتاده بود. حالا که نمی شود فراموش کرد، باید چه کار کنیم؟
می گویم : همه آدم ها اشتباه می کنند، اگر چه مشکلات و ناراحتی ها فراموش نمی شوند ولی می شود با  بخشش هم به خود و هم به رابطه آرامش و گرما داد.
به همدیگر نگاه می کنند. برمی خیزند تا اتاق را ترک کنند. مرد می گوید : زندگی مان را دوست دارم. می خواهم رابطه مان پر از گرما و آرامش شود.
زن نیز می گوید : به من یاد می دهید که چطور باید بخشید؟
چند جلسه بعد مرد برای ترک اعتیاد اقدام کرد و زن با دنبال کردن جلسات درمان، توانست تا حدی بر افسردگی غلبه و رابطه اش را با همسر و پسرشان صمیمی تر کند.
وقتی نگاه ها از سرگردانی در می آیند و دست های لرزان در هم گره می شوند، برگ سبزی در دفتر زندگی ورق می خورد و شکوه زندگی متجلی می شود.
زندگی های تان پر از تجلی !
تهیه و تنظیم: مریم سامانی؛ روان شناس

[تعداد: 0   میانگین:  0/5]




پربیننده ترین مطالب

به اشتراگ بگذارید!
  تلگرام لینکداین توئیتر پینترست واتس آپ کلوب فیسبوکــ فیسنما

برچسب ها

انتشار یافته : ۰
 

شما می توانید دیدگاه خود را در خصوص پست بالا برای نمایش در سایت در کادر زیر وارد کنید.

 

نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد، تایید نخواهند شد.