سه شنبه , ۲۹ ام مهر ماه سال ۱۳۹۹ ساعت ۹:۴۹ قبل از ظهر به وقت تهران

مادر شوهرم کارگردان زندگی من و شوهرم است!

با آن که مدت زیادی از ازدواج دومم نمی گذرد و تنها برای حفظ آبروی خود و خانواده ام نمی‌خواهم زندگی ام به همین راحتی متلاشی شود و باز هم نظاره گر مهر طلاق بر شناسنامه‌ام باشم، آینده خود را بسیار تاریک می بینم چرا که …

مادر شوهرم کارگردان زندگی من و شوهرم است!

زن ۲۸ ساله ای که برای اعلام گذشت از دریافت دیه به کلانتری مراجعه کرده بود در حالی که دخالت های مادرشوهر و رفتارها و تهمت های زشت همسرش را عامل اصلی آشفتگی در زندگی اش می دانست، به کارشناس اجتماعی کلانتری میرزاکوچک خان مشهد گفت: ۱۷‌سال بیشتر نداشتم که به اصرار پدرم تن به ازدواج اجباری و فامیلی دادم در حالی که خواستگارم را فقط یک بار دیده بودم و هیچ شناختی از او نداشتم.
تازه بعد از ازدواج بود که فهمیدم او نه تنها به یکی از بیماری های خاص مبتلاست بلکه رفتاری خشن دارد و مرا مورد آزار و اذیت قرار می دهد. پدر همسرم دو زنه بود و او از همان دوران نوجوانی و به دلیل انتقام از زن دیگر پدرش شیشه های منزل را می شکست تا برای آن ها دردسر درست کند اما خیلی زود پشیمان می شد و با گریه از آن ها معذرت خواهی می‌کرد. متاسفانه همسرم بعد از ازدواج نیز به همین رفتارهایش ادامه داد تا جایی که مرا حتی در کوچه و خیابان کتک می زد و بعد از آن که از کارش پشیمان می شد، با وضع مالی خوبی که داشت برایم طلا و جواهر می خرید تا به خانواده‌ام چیزی نگویم اما زندگی با این شرایط سخت دو سال بیشتر دوام نیاورد و من در ۱۹سالگی طلاق را تجربه کردم.
یک سال بعد از این ماجرا در رشته حسابداری دانشگاه گرگان پذیرفته شدم و تصمیم به ادامه تحصیل گرفتم. اما هنوز چند ماه بیشتر از ورودم به دانشگاه نگذشته بود که پدرم را از دست دادم و بی پشتیبان ماندم. خلاصه دانشگاه را با معدل بسیار عالی به پایان رساندم و در یکی از هتل‌های بزرگ مشهد مشغول کار شدم و زندگی خوبی فراهم کردم.
دو سال بعد مرخصی چند روزه گرفتم و به گرگان رفتم تا مدرک پایان تحصیلاتم را دریافت کنم. آن جا بود که با «رحیم» آشنا شدم به طوری که بعد از چند روز ارتباط تلفنی و دیدارهای حضوری از من تقاضای ازدواج کرد. من که خاطره بدی از ازدواج قبلی داشتم به او گفتم فعلا نمی خواهم ازدواج کنم! اما او که عاشقم شده بود با التماس می گفت: تو را خوشبخت ترین زن روی زمین می‌کنم! من مانند مردهای دیگر نیستم و خاطرات تلخ گذشته را با یک زندگی شیرین از خاطرت می زدایم. این گونه بود که بعد از دو ماه من و رحیم پای سفره عقد نشستیم و پیوند زناشویی بستیم اما در همان شب اول ازدواج مان او را در حال مصرف «گل» و «ماری جوانا» دیدم به طوری که بعد از مصرف این مواد رفتار بسیار خشنی با من داشت و خاطره تلخی را برایم باقی گذاشت. از آن روز به بعد فحاشی، تهمت و کتک کاری‌هایش در حالی شدت گرفت که مادرشوهرم نیز از او حمایت می کرد و مرا زنی خطاب می کرد که به خاطر گرفتن مهریه با پسرش ازدواج کرده‌ام در حالی که رحیم هیچ پولی نداشت و برای پدرش کار می کرد. آن ها حتی طلاهای مرا از سر و گردنم بیرون کشیدند و کادوهای ازدواجم را نیز گرفتند. در برابر این همه تهمت و سرزنش و کتک کاری های یک مرد معتاد چاره ای جز سکوت نداشتم چرا که پدرم از این دنیا رفته بود و من پناهگاهی نداشتم. در عین حال دخالت‌های مادرشوهرم به گونه‌ای است که گویی من و همسرم بازیگران فیلم «زندگی» هستیم که او سازنده و کارگردان آن است. آخرین باری که همسرم پس از مصرف مواد به من حمله‌ور شد، بینی ام شکست و دست و پایم کبود شد به حدی که مجبور به شکایت شدم و دادگاه نیز او را محکوم به پرداخت دیه کرد. با این حال قصد دارم از دریافت دیه صرف نظر کنم چرا که بعد از هفت سال تنهایی و تنها برای آن که پناهگاهی داشته باشم ازدواج کردم و حالا نمی‌خواهم دوباره طعم طلاق را بچشم اما باز هم آینده ام بسیار تاریک است چرا که بدون اجازه مادرشوهرم حتی حق خندیدن هم ندارم. کاش …
شایان ذکر است به دستور سرهنگ محتشمی (سرپرست کلانتری میرزاکوچک خان مشهد) این پرونده در دایره مددکاری اجتماعی مورد رسیدگی قرار گرفت.
ماجرای واقعی با همکاری پلیس پیشگیری خراسان رضوی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *