یکشنبه , ۲۳ ام خرداد ماه سال ۱۴۰۰ ساعت ۳:۳۶ بعد از ظهر به وقت تهران

فرجام عشق خیابانی!

کاش چشم هایم از حدقه بیرون می زد و من به نگاه خیابانی «سیاوش» پاسخ نمی دادم. آن روز که با او آشنا شدم هیچ گاه فکر نمی کردم که روزی همین آشنایی خیابانی زندگی ام را به نابودی می کشاند و حس بدبینی و سوء ظن روزگارم را تباه می کند چرا که…

فرجام عشق خیابانی!

این ها بخشی از اظهارات زن ۲۹ ساله ای است که برای چاره مشکلش قدم به دایره مشاوره و مددکاری اجتماعی کلانتری طبرسی شمالی مشهد گذاشته بود. این زن جوان در حالی که بیان می کرد فقط به دلیل کمبود محبت و فرار از زندگی آشفته خانوادگی ام با سیاوش دوست شدم، به کارشناس اجتماعی کلانتری گفت: سومین فرزند خانواده هفت نفره ای هستم که همواره برادرم در خانواده حکمرانی می کرد. او مدام به بهانه های مختلف مرا که ۲۰ سال داشتم کتک می زد. او حتی در این آشفته بازار پدر و مادرم را نیز زیر مشت و لگد می گرفت و هیچ کس نمی توانست در برابر او مقاومت کند. در همین روزها بود که من برای فرار از این وضعیت، شغلی در یک شرکت خصوصی پیدا کردم و مشغول کار شدم ولی یک روز نگاهم به نگاه یکی از افرادی گره خورد که به عنوان پیک موتوری به آن شرکت رفت و آمد داشت. با همین نگاه آشنایی من و سیاوش شکل گرفت و ارتباط خیابانی ما آغاز شد. من که در زندگی کمبود محبت داشتم با هر جمله عاطفی او بیشتر عاشقش می شدم تا جایی که شش ماه بعد تصمیم به ازدواج گرفتیم اما خانواده او به شدت مخالف ازدواج ما بودند. با وجود این، مدتی بعد با اصرار سیاوش رضایت دادند تا ما با هم ازدواج کنیم ولی در این میان خانواده ام در حالی مرا رها کردند که من هیچ اراده ای از خودم نداشتم و همیشه خانواده همسرم برای زندگی ما تصمیم می گرفتند. در این گیر و دار من و سیاوش بدون برگزاری مراسم عروسی و با حداقل لوازم، زندگی مشترکمان را شروع کردیم. مادرشوهرم که زنی معتاد بود، من و همسرم را نیز به استعمال مواد مخدر ترغیب کرد تا جایی که وقتی پسرم به دنیا آمد، من هم زنی معتاد بودم. در این شرایط همسرم نیز سر هیچ کاری دوام نمی آورد و پس از چند ماه اخراج می شد. وقتی در تنگناهای اقتصادی قرار گرفتیم تهمت های ناروای خانواده همسرم به من شروع شد. سیاوش نیز با این حرف ها دچار بدبینی شدیدی شده بود و ادعا می کرد همان طور که با یک لبخند با من رابطه برقرار کردی از کجا معلوم که با افراد دیگری ارتباط نداشته باشی! این سوءظن ها به جایی رسید که همسرم مرا به زندان انداخت و من چند روز بعد آزاد شدم ولی جا و مکانی نداشتم و خانواده ام نیز به خاطر آشنایی خیابانی با سیاوش از من حمایت نکردند. مجبور شدم دوباره به همسرم پناه ببرم. در حالی که دخترم «تینا» را باردار شده بودم، خواهر شوهرم در زندگی ما رخنه کرد و با تحریک هایش سیاوش را مجبور کرد تا مرا از خانه بیرون کند. آن ها قصد داشتند در قبال بخشیدن مهریه ام حضانت فرزندانم را به آن ها بسپارم به همین دلیل تهمت زشت دیگری به من زدند که دخترم حاصل یک رابطه نامشروع است. با آن که آزمایش های پزشکی خلاف ادعای آن ها را به اثبات رساند و مشخص شد به من تهمت ناروایی زده اند اما این موضوع نیز از شدت بدبینی های همسرم نکاست تا جایی که من و فرزندانم را رها کرد و هیچ نفقه ای نداد. در این شرایط مجبور شدم برای خرید شیر خشک و لوازم ضروری زندگی به خیریه ها مراجعه کنم. اکنون نیز سیاوش مرا زیر مشت و لگد می گیرد تا خانه اش را ترک کنم که او بتواند به قول خودش با دختری پاک ازدواج کند! و من با دو کودک خردسال باید آواره کوچه و خیابان شوم. کاش هیچ وقت با یک دوستی خیابانی زندگی ام را تباه نمی کردم و… . شایان ذکر است به دستور سرگرد مهدی کسروی (رئیس کلانتری طبرسی شمالی) پرونده این زن جوان برای رسیدگی های کارشناسی و روان شناختی در اختیار مشاوران زبده دایره مددکاری اجتماعی قرار گرفت.
ماجرای واقعی با همکاری پلیس پیشگیری خراسان رضوی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *