ارسال شده در مجله خبری دوستان - کد مطلب : 295826

از روزی که در پارک ملت عاشق «سروش» شده بودم احساس می کردم شاهین خوشبختی بر شانه ام نشسته است، به همین دلیل برای ازدواج با او از چیزی هراس نداشتم و برای جلب رضایتش همه خواسته هایش را برآورده می کردم اما نمی دانستم که او در اندیشه دیگری است و …

www.dustaan.com عاقبت دوستی خیابانی دختر 22 ساله با جوان شرور

دختر ۲۲ ساله ای که خود را دانشجوی رشته حقوق معرفی می کرد و به خاطر شکایت از عاشق دلسوخته اش به اتهام کلاهبرداری وارد کلانتری شده بود با بیان این که کاش چشمان قلبم را می بستم و با دیده عقل به این عشق خیابانی می اندیشیدم درباره یک سراب عاشقانه به کارشناس اجتماعی کلانتری میرزا کوچک خان مشهد گفت: سال قبل به همراه چند تن از همکلاسی هایم و برای تمرین درس آمار وارد پارک ملت مشهد و مشغول درس خواندن شدیم.

در آن روز زیبای پاییزی ناگهان چشمانم روی جوان قد بلندی خیره ماند که با دوستش در حال بازی بودند. آن قدر جذب ظاهر و رفتار مودبانه او شده بودم که فراموش کردم در بین دوستانم هستم به حدی عاشقانه نگاهش کردم تا این که او نیز نگاهش را به نگاهم دوخت و با شیوه ای خاص بالاخره شماره تلفنش را به من رساند آن لحظه چنان دلم لرزید که عقلم از کار افتاد. برای تماس با او لحظه شماری می کردم تا این که در نیمه های شب زمانی که پدر و مادرم به خواب رفتند پیامکی برایش فرستادم و او نیز بلافاصله پاسخم را داد.

این گونه بود که خشت خشت این عمارت بدبختی را طوری کج چیدم که اکنون بر سر خود و خانواده ام فرو ریخته است. رابطه پیامکی و تلفنی من و «سروش» به جایی رسید که خیلی احساس خوشبختی می کردم. یک هفته بعد از این آشنایی سروش مرا به صرف شام دعوت کرد اما تا آن روز نه با پسری تماس داشتم و نه بدون اجازه خانواده ام بیرون رفته بودم به همین دلیل از دوستم خواستم تا با مادرم تماس بگیرد و مرا دعوت کند. این اولین دروغی بود که به خانواده ام می گفتم.

پدرم اگرچه نگران بود ولی اصرار کرد تا با خودروی او به مهمانی دوستم بروم خلاصه آن شب به همراه سروش به مکان های مختلفی رفتیم و اوایل بامداد به خانه بازگشتم. سروش وقتی فهمید تک دختر هستم و پدرم وضعیت مالی خوبی دارد، از آن روز به بعد نقشه های شومش را به اجرا گذاشت اگرچه در برابر بسیاری از خواسته های زشتش مقاومت می کردم اما دوست نداشتم او از من دلخور شود بنابراین به برخی خواسته های گناه آلودش تن می دادم چرا که تنها آرزوی من ازدواج با او بود، هنوز دو ماه بیشتر از این رابطه و دیدارهای خیابانی نمی گذشت که روزی مضطرب و نگران با من تماس گرفت و گفت: مقدار زیادی پول برای عمل قلب مادرش نیاز دارد من هم بدون هیچ گونه اندیشه ای همه طلاها و ۱۰ میلیون تومان پس انداز بانکی ام را به او دادم چرا که فکر می کردم به مادر شوهر آینده ام کمک کرده ام از طرفی می ترسیدم خانواده ام در جریان نبود ده ها گرم طلاهایم قرار بگیرند و آبرویم به خطر بیفتد ولی هرچه روزهای بیشتری سپری می شد احساس می کردم سروش قصد بازگرداندن طلایم را ندارد تا این که در برابر اصرارهای من مقابلم ایستاد و گفت: پولی ندارم که به توبدهم! حیران و سرگردان پیشنهاد کردم وامی بگیرد تا حداقل مقداری از طلاهایم را بخریم و اوبا این بهانه و به واسطه یکی از دوستانش دسته چکی برایم گرفت و من برای ضمانت وام دو برگ چک سفید امضا در اختیارش قرار دادم که بعد فهمیدم با آن چک ها یک دستگاه خودروی سواری خریده است.

زمانی به خود آمدم که دوست سروش همه چیز را برایم فاش کرد و گفت: سروش جوانی دیپلم و بیکار است که در یکی از شهرک های حاشیه مشهد زندگی می کند و … این درحالی بود که سروش تلفنش را خاموش کرده بود و من به ناچار سرگذشتم را با برادرم درمیان گذاشتم و به کلانتری آمدیم اما ای کاش…

شایان ذکر است، به دستور سرهنگ محتشمی (جانشین کلانتری میرزا کوچک خان) تلاش برای دستگیری کلاهبردار عاشق پیشه آغاز شد.
ماجرای واقعی با همکاری پلیس پیشگیری خراسان رضوی

۳.۱/۵ ( ۸ نظر )




پربیننده ترین مطالب روز

به اشتراگ بگذارید!
 تلگرام لینکداین توئیتر پینترست واتس آپ کلوب فیسبوکــ فیسنما

تگ ها

انتشار یافته : ۰
 

شما می توانید دیدگاه خود را در خصوص پست بالا برای نمایش در سایت در کادر زیر وارد کنید.

 

نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد، تایید نخواهند شد.