ارسال شده در مجله خبری دوستان - کد مطلب : 297584

چشمانم را که باز کردم روی تخت بیمارستان افتاده بودم. دختر 17 ساله ام که مرا از مرگ حتمی نجات داده بود کنار تختم اشک می ریخت با خودم گفتم کاش زمان متوقف می شد و من چهره گریان دخترم را نمی دیدم آن جا بود که تصمیم گرفتم …

www.dustaan.com دختر 17 ساله مرد میانسال را از مرگ حتمی نجات داد!

مرد میان سال در حالی که بیان می کرد هنگام تحویل سال 1394 هفت سین سفره ام را سیم، سنجاق ، سیگار ، سرنگ و… چیده بودم و تیک تیک لحظه تحویل سال آهنگ مرگ را می نواخت درباره ماجرای تلخ زندگی اش به کارشناس اجتماعی کلانتری شفای مشهد گفت: فرزند سوم خانواده هشت نفره بودم همه اعضای خانواده چشم به سخاوت زمین کوچکی می دوختیم که پدرم روی آن کشاورزی می کرد. روزهای کودکی را در روستای محل زندگی مان در اطراف مشهد گذراندم ولی خیلی زود روزهای شیرین کودکی به پایان رسید و من که دیگر شور و هیجان دوران جوانی را تجربه می کردم همه صفا و صمیمیت روستا را نادیده گرفتم و عازم مشهد شدم تا درآمد مستقلی داشته باشم مدتی به عنوان کارگر ساده سرگذر رفتم و در یکی از شهرک های حاشیه شهر ساکن شدم تا این که شغلی در یک کفش فروشی پیدا کردم که مسیر زندگی ام روال عادی به خود گرفت شاگرد فروشگاه بودم و به خاطر اعتمادی که صاحبکارم به من داشت شب ها را نیز در بالکن بالای مغازه می خوابیدم و همه درآمدم را پس انداز می کردم تا این که چند سال بعد وقتی راه و روش فروشندگی را آموختم و با سرمایه ای که اندوخته بودم فروشگاه مستقلی راه اندازی کردم، به طوری که خیلی زود کار و بارم سکه شد و هر روز بر سرمایه ام افزوده می شد.

این درحالی بود که با دختر زیبایی پیمان ازدواج بسته بودم و دو فرزند پسر و دخترم زیبایی های زندگی را به عشق و عاطفه و مهر و محبت خانوادگی پیوند می زدند حتی یکی از نزدیکانم را به عنوان فروشنده استخدام کردم ودر اندیشه آینده ای زیبا روزها را سپری می کردم تا این که ناگهان ورق برگشت و من خاکسترنشین یک سهل انگاری ساده شدم. آن روز با جرقه محل اتصال سیم برق و در یک لحظه باورنکردنی مغازه ام شعله ور شد و همه سرمایه ام مقابل چشمانم سوخت و به خاکستر تبدیل شد. آرام آرام چک های طلبکارانم رسید و من به ناچار برای پرداخت بدهی هایم دار و ندارم را فروختم و به همراه همسر و فرزندانم دوباره در حاشیه شهر ساکن شدیم. از شدت استرس به بیماری افسرده تبدیل شدم و درحالی که بیکاری خانه نشین بودم آرام آرام به استعمال مواد مخدر روی آوردم ولی طولی نکشید که به مصرف شیشه و کریستال آلوده شدم.

دیگر مسیر زندگی ام در سراشیبی سقوط قرار گرفته بود به طوری که انگار خوی آدمیت را فراموش کرده بودم. زن و فرزند را به فراموشی سپردم و برای تهیه هزینه های اعتیادم به سرقت از داخل خودروها روی آوردم.

همسرم که تحمل رفتارها و حرکاتم را نداشت و از سرزنش های دیگران زجر می کشید بالاخره کاسه صبرش لبریز شد و در حالی که دست فرزندانم را گرفته بود مرا ترک کرد و به سوی سرنوشت خودش رفت در این میان فقط گاهی دخترم از سر دلسوزی سراغی از من می گرفت و در نهایت با چشمانی اشکبار تنهایم می گذاشت تا آن که چهار سال قبل هنگام تحویل سال نو در حالی که بساط استعمال مواد را به جای سفره هفت سین پهن کرده بودم یک لحظه به خود آمدم و به اطرافم نگاهی انداختم هیچ کس در آن خانه وحشتناک نبود فقط دور و برم فیلتر سیگارها خودنمایی می کرد عشق و آرامش در آن غمخانه مرده بود که ناگهان گوشم را به تیک تیک ساعتی سپردم که آهنگ مرگ می نواخت مقدار زیادی از مواد مخدر را به قصد خودکشی سرکشیدم اما زمانی که در بیمارستان چشمانم را باز کردم فقط دختر 17 ساله ام را دیدم که با چهره ای اشک آلود مرا از مرگ نجات داده بود.

آن روز تصمیم به ترک اعتیاد گرفتم و اکنون چهار سال از آن روز می گذرد با آن که هنوز همسرم به زندگی با من بازنگشته است ولی دیگر نمی گذارم اشکی بر گونه فرزندانم سرازیر شود.
ماجرای واقعی با همکاری پلیس پیشگیری خراسان رضوی

0/5 ( 0 نظر )



پربیننده ها

به اشتراگ بگذارید!
  تلگرام لینکداین توئیتر پینترست واتس آپ کلوب فیسبوکــ فیسنما

تگ ها

انتشار یافته : 0

نظر خود را درباره پست بالا در کادر زیر وارد کنید.

نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد، تایید نخواهند شد.