چهارشنبه , ۸ ام بهمن ماه سال ۱۳۹۹ ساعت ۵:۴۲ بعد از ظهر به وقت تهران

ماجرای دی جی لیلا!

آن قدر در مهمانی ها و پارتی های مخفیانه مورد توجه قرار می گرفتم که در مدت کوتاهی زندگی و سرنوشتم دگرگون شد. برای آن که آهنگ سازی می کردم و صدای خوبی داشتم، به دی جی لیلا معروف بودم تا این که …

https://www.dustaan.com/files/uploads/2019/11/%D8%B2%D9%86-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87%DB%8C.jpg

دختر ۱۷ساله در حالی که بیان می کرد همه زندگی ام را در قمار نادانی و غرور نوجوانی باخته ام و اکنون می خواهم از این مرداب کثیف بیرون بیایم، درباره سرگذشت خود به کارشناس و مشاور اجتماعی کلانتری قاسم آباد مشهد گفت: پدر و مادرم تحصیلکرده هستند و موقعیت اجتماعی خوبی دارند اما هیچ تفاهم اخلاقی با یکدیگر نداشتند و مدام در قهر و آشتی و مشاجره و سر و صدا به سر می بردند.آن ها در دوران دانشگاه عاشق هم شده بودند اما هر کدام به دنبال خوشگذرانی خودش بود، به همین دلیل بعد از ۱۳سال زندگی مشترک از یکدیگر طلاق گرفتند و به دنبال سرنوشت خودشان رفتند. آن روزها من ۱۱سال بیشتر نداشتم و در کلاس های آهنگ سازی و خوانندگی شرکت می کردم. علاقه عجیبی به موسیقی داشتم و بیشتر اوقاتم را برای ساخت آهنگ یا آواز صرف می کردم. از سوی دیگر من کنار مادرم ماندم چرا که او کاری به کارم نداشت و راحت تر می توانستم بیرون بروم یا در کلاس های موسیقی شرکت کنم. خلاصه در ۱۶سالگی همه فنون موسیقی را آموختم و به خوانندگی و آهنگ سازی پرداختم. تصمیم گرفتم چند آهنگ بخوانم و آن ها را در فضای مجازی منتشر کنم. به همین دلیل و برای ضبط آهنگ به یکی از سالن های غیرمجاز و زیرزمینی می رفتم که با پسری به نام «شادمهر» آشنا شدم و با هم ارتباط برقرار کردیم. او ۱۰سال از من بزرگ تر بود و از یک دنیای آرمانی برایم سخن می گفت. در این میان من به طور پنهانی در مجالس و مهمانی های شبانه شرکت می کردم و به آوازخوانی ادامه می دادم، به طوری که به دی جی لیلا معروف شده بودم. تبحر خاص من در نواختن انواع سازها و صدای دلنشینی که داشتم، دیگران را وادار به رقص و پایکوبی می کرد یا لحظات خوشی را برای حاضران به وجود می آورد. به همین دلیل صاحبان پارتی یا مهمانی مرا ترغیب می کردند برای آوازخوانی بیشتر مشروب بنوشم و مواد مخدر مصرف کنم. کار به جایی رسید که به دلیل نادانی و غرور نوجوانی در منجلاب کثیف فساد غرق شدم. همه چیز را فراموش کرده بودم و تنها به خاطر تشویق های احمقانه دیگران با سرنوشتم بازی می کردم. هیچ کس هم نبود تا از سقوط بیشتر من در این مرداب هولناک جلوگیری کند. یک سال بعد، زمانی به خود آمدم که شادمهر با دختر دیگری ازدواج کرده بود و من چون زباله ای بودم که برای کسی اهمیتی نداشت. در این شرایط روحی عجیب و در یک تصمیم احمقانه بدتر، دست به خودکشی زدم اما به طور اتفاقی یکی از دوستانم متوجه موضوع شد و من از مرگ حتمی نجات یافتم. بعد از این ماجرا بود که خواستم خودم را از این لجنزار بیرون بکشم، مواد مخدر را ترک کنم و در دانشکده هنر صداوسیما ادامه تحصیل بدهم. می خواهم پدر و مادرم در کنار هم زندگی کنند و به روزهای عاشقانه خودشان برگردند و … شایان ذکر است، با راهنمایی مشاور کلانتری این دختر نوجوان به یکی از مراکز ترک اعتیاد معرفی شد و پدر و مادر او نیز تصمیم گرفتند به زندگی گذشته بازگردند.
ماجرای واقعی با همکاری پلیس پیشگیری خراسان رضوی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *