یکشنبه , ۴ ام آبان ماه سال ۱۳۹۹ ساعت ۸:۰۲ بعد از ظهر به وقت تهران

حرف های قاتل قبل از اعدام

اگرچه مدعی بود از ارتکاب جنایت خیلی پشیمان است و آرزو می کرد کاش لحظه ای می اندیشید و این گونه قتل هولناک را مرتکب نمی شد اما او تک پسر خانواده ای را کشته بود که …

حرف های قاتل قبل از اعدام

جوان ۳۶ساله ای که سپیده دم روز گذشته در زندان مرکزی مشهد به دار مجازات آویخته شد، ریشه بدبختی ها و متلاشی شدن زندگی را شراب خواری و اعتیاد به مواد مخدر می دانست. او مدتی قبل از حکم قصاص نفس، درباره سرگذشت خود به خراسان گفت: سال ها قبل در منطقه گلشهر مشهد بودیم اما من فقط تا کلاس پنجم ابتدایی درس خواندم، چرا که هیچ علاقه ای به تحصیل نداشتم. کودکی پر شر و شور بودم و دوست داشتم آزادانه با دوستانم در کوچه و خیابان بازی کنم. با وجود این به فعالیت های هنری و فنی علاقه عجیبی داشتم. آن روزها برای آن که فردی علاف و بیکار بار نیایم، پدرم دستم را گرفت و مرا نزد یک خیاط ماهر در منطقه گلشهر مشهد برد. من هم که به این کار علاقه مند بودم خیلی زود فوت و فن خیاطی را آموختم. بعد از این ماجرا به بولوار طبرسی نقل مکان کردیم و در حالی که نوجوانی بیش نبودم یک کارگاه خیاطی راه انداختم. خیلی زود کارم گرفت و با آن که هنوز نوجوان بودم، شاگردی را نیز در کارگاهم مشغول به کار کردم. خلاصه وقتی به سن قانونی رسیدم عازم خدمت سربازی شدم. پدرم در شهرداری خدمت می کرد و از نظر مالی مشکلی نداشتیم. بعد از آن که دوران سربازی به پایان رسید، دوباره کارگاه خیاطی ام را در منزل مسکونی پدرم به راه انداختم و شب ها را نیز به جمع آوری زباله با کامیون های شهرداری می پرداختم اما بدبختی های من از همان کارگاه خیاطی شروع شد، چرا که در طبقه سوم منزلمان تنها بودم و همان جا به طور پنهانی مواد و مشروب مصرف می کردم. البته رفیق بازی هایم در دوران نوجوانی موجب شد تا با وسوسه آن ها و برای خود بزرگ بینی در بیابان های منطقه گلشهر مشروب بخورم. به همین دلیل وقتی فرصت مناسبی پیدا می کردم، به طور پنهانی به این خلافکاری ها ادامه می دادم که نام تفریح بر آن گذاشته بودم. تا این که در همین محله با رضا (مقتول) آشنا شدم. پدر او همکار پدرم بود و در همسایگی ما زندگی می کرد. به همین دلیل نیز رفاقت من و رضا خیلی زود صمیمانه شد تا جایی که هر روز همدیگر را می دیدیم و ساعت های زیادی را در کنار هم سپری می کردیم. در اثنای همین رفت و آمدها بود که خواهر ۱۱ساله رضا را دیدم و به او علاقه مند شدم. وقتی ماجرا را به پدرم گفتم، خیلی خوشحال شد چرا که او همکارش را به خوبی می شناخت و آن ها را خانواده ای با اصالت و شریف می دانست اما وقتی ماجرای خواستگاری مطرح شد، پدر رضا کاملا با این ازدواج مخالفت کرد. او معتقد بود دخترش کم سن و سال است و هنوز نمی تواند زندگی مستقلی را تشکیل بدهد. با وجود این، آن قدر این رفت و آمدها و اصرار پدرم ادامه یافت تا این که بالاخره پدر رضا با این ازدواج موافقت کرد. برای این منظور مجبور شدیم برای نامزدم حکم رشد از دادگاه بگیریم.
بالاخره من در حالی ازدواج کردم که آرام آرام به مصرف مواد مخدر صنعتی کشیده شده بودم اما کسی از اعتیادم خبر نداشت تا روزی که پدر زنم مرا در حال مصرف مواد دید و آشوب عجیبی به پا شد. او قصد داشت همان زمان طلاق دخترش را بگیرد اما من قول دادم که اطراف مواد نمی روم. این گونه بود که زندگی ما ادامه یافت ولی من نتوانستم اعتیادم را کنار بگذارم. کار به جایی رسید که دیگر نمی توانستم کار کنم، وقتی با کمک پدرم به عنوان آبدارچی در شهرداری مشغول کار بودم نیز اخراجم کردند و حتی برای جمع آوری زباله هم قبولم نداشتند. هر روز بیشتر در این منجلاب فرو می رفتم تا حدی که خانواده ام نیز مرا طرد کردند و من حتی برای هزینه های اعتیادم مانده بودم که دست به سرقت زدم. در همین حال اختلافات بین من و خانواده همسرم هر روز بیشتر می شد تا این که پدرزنم سال ۹۶ طلاق دخترش را گرفت. از آن روز به بعد آواره و سرگردان شدم. هیچ کس به من توجهی نمی کرد، به همین خاطر کینه پدرزنم را به دل گرفتم. آن ها اجازه نمی دادند من دخترم را ببینم. همین مسائل در حالی حس انتقام جویی را در وجودم تقویت می کرد که ناگهان در افکار خودم تصمیم وحشتناکی گرفتم. می دانستم پدرزنم علاقه عجیبی به تک پسرش دارد. رفتارهای رضا به گونه ای بود که همه اعضای خانواده او را از صمیم قلب دوست داشتند. به همین دلیل نقشه ای کشیدم تا با آزار رساندن به رضا از پدرزنم انتقام بگیرم. وقتی آن ها تهدیدهای مرا جدی نگرفتند، من هم با تغییر چهره به در منزل آن ها رفتم و رضا را به قتل رساندم، اما کاش این اتفاق نمی افتاد و دست من به خون آلوده نمی شد. با این حال می خواهم به نوجوانان و جوانانی که به خیال خودشان تفریحی مواد مصرف می کنند بگویم از سرگذشت من درس بگیرید چرا که مواد مخدر مرا به روز سیاه نشاند و …
ماجرای واقعی براساس پرونده قضایی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *